تبليغاتX
!من «خواب» را خواب دیدم
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386

لا به لای خواب های خوش و رویایی شاید اون وسط مسطا یه خواب درهمم ، دیده بشه! وقتی این شعرو می نوشتم ، همه ی نابرابری های زن و مردای جامعه مون توی ذهن گیج ام ، رژه می رفت و هنوز هم نمی تونم جواب سوالاتمو بگیرم. یعنی نمی دونم از کی بگیرم؟!گاهی وقتا از هرچی سنّت و ناشیانه فکر کردنه، بی زار میشم امّا این فقط حرف زنگار گرفته ی من نیست! سکوت غمآلود همه ی هم جنسای من توی این عصر به ظاهر برابریه! بی خیال! مهم اینه که «تو» وسط این برزخ نابرابری کنارمی! دستات توی دستامه و نفسات گیر کرده لای واژه واژه هام...

هنوز ناشیانه بن بست اعتماد فرو می ریزد!
گاهی درماندگی ام را که بوی هزایز نونوار می دهد ،
بک جا در صندوق بازیافت دل ام مدفون می کنم ،
امّا می دانم گریز از این همه سرگیجه میسر نیست که نیست!
بوسه ها خیلی وقت ست بوی کهنگی شرابی می دهد که دم صبح ،
وضوی ام را مباح می کند!
شراب این بار از تشنگی سقائک کوچکی مَشک می دوزد ،
که بی افطار ، روزه اش را تمدید می کند و انگار برایش هیچ فرقی نمی کند ،
دخترک پابرهنه ای در ردّ بوی فرسوده ی تن تیپا خورده اش ،
له له عاشقانه می زند!
دعای کهنه ی «خداحافظی» و کاسه ی خالی از آب پُشت سر هم ، علاج نمی کند!
این جا زیر سقف خالی از کبودی و پیوستگی،
واژه ها عجیب دست وپاگیر ، یادمان شعر های دخترانه را ،
زیر دست و پای جهالت مَرد گونه ها ،
لت و پار می کنند تا ،
شبی به ماه تاب بانو ،
آویزان شوند و دست هایشان را لمس عاشقانه ای ، سیراب کند!
ماه اسیر نگاهک چند ستاره غمزه آلود ست و ماه تاب ، بانوی خودفروش بی گناه!
هنوز در این زمان ،
رخت و لباس های چرک خورده از هم آغوشی با تاید های اتیکت خورده ،
ارضاء نمی شوند و
چه مفتضحانه ،
مسلمانی مزه ی گس ِ چند خرمالوی مُرده می دهد!
شعر هایم،
مسلخ بی درد کشیده نیست!
شعر هایم ،
فریاد دخترک گیسو کشیده ای ست که هرشب دهانش با خونابه ها ،
به هم می آید و دست های مرا عاریه می گیرد!
ذهن ام ، وحشی تر می تراود و دل ام در هیاهوی پیرزن های خودفروش ،
جوان شدن ، هوار می کند!
در قانون نانوشته ی من ،
این مسلمانی بوی کفر می دهد!
به آسمان سوگند که این روزها ،
مفتضحانه ،
مسلمانی ،
مزه گس ِچند خرمالوی مُرده می دهد!!!!

ته نوشت: آواز عشق من و تو هم به آسمون رسید و توی این هوای دل چسب و خیس زمستونی داریم اوّلین زمستون مشترکمونو تجربه می کنیم.بی خیال سنّت های قد علم کرده و نگاه های کِش دار این و اون! توی قانون من نوشته شده:عاشقی مرام ماست... چی بهتر از این؟؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط پری سا  | 

~ ~ ~
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386


نبودم و دلیل همه ی نبودن ام درگیری کارای قبل ازدواج بود.خدا به من و "تو" خوب نشون داد چقدر تقدیرش می تونه قشنگ و بهترین باشه. میون همه ی روزای پُر بیم و امّید ،من و "تو" تقدیر هم شدیم و من لایق شدم تا تورو برای یه عمر کنارم ، داشته باشم.قسم به پاکی نم اشک های بی مثال تو، تا ابد کنارتم و شریک همه ی لحظه های توام.مال منی، از آنِ تو ام....خدایا برای همه ی مهربونیات ممنون...تو، مُزد سختی هامونو دادی...چی می تونم بگم؟فقط می تونم بگم:شُکر...


ساعت ها از زیر رقیقه های پُرحجم،
عبور می کنند و یک مَرد،
شبیه تمام نیم کره های کسوف کرده،
سایه اش را زیر رد اشک هایم، چال می کند و چقدر دست هایم از آرزوهای روشن،
لبریز است!!!!
می خواسته ام بارها شبیه «تو» گریه هایم را روی مانیتور چشمانت،
رنگ کنم!
می خواسته ام شب هایم را با بوسه های لب سوز ات ، شور کنم!
من، از تمام مرزهای بی هویّت که می گذشتم،
«تو»را داشته ام!
چند وقت ست در تو یکی شده ام و زیر باران در دود کم رنگ سیگار هایت،
با گریه ها به پابوس آسمان رفته ام،
و کفش هایم را زیر سیلی تمام نامردی های دیگران،
واکس نقره ای زده ام!
قرارمان با چند نقل و هل هله در مصاف نامرادی ها شد،
در کنار دست هایی که سال هاست بوی نم اشک های تورا می دهد!
می گویند مَرد که گریه نمی کند و من،
خوش بختی ام را زیر شُره های اشک های تو،
پیدا کردم!
تو،
سال هابا منی امّا من،
تنم را با تو ساخته ام!
اعتبار این شعر های ورق زده،
دست های تو شد!
حالا با نامرادی های روزگار بی حساب!
تو که اینجایی دیگر آسمان را نذر کردن برای چه؟
آسمان ، دست های بی ادّعای توست!
تو که این روزها عجیب بوی «بهشت» می دهی!

ته نوشت: نتونستم به کسی سر بزنم.نمی دونم کِی بیام و بنویسم ،شاید هم نیومدم دیگه! امّا هرکجا باشم، یاد تک تک شماها هستم و دعاتون می کنم. دوستتون دارم...زیاد زیاد...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط پری سا  | 

~ ~ ~
جمعه سی ام شهریور 1386

روی زاویه های کوچک و تاریک قلب ات،
دریچه ای می یابم به وسعت دست های نقره ای تو!
آسمان با ما عجیب مهربان می شود!
دیشب ، خواب بوسیدن و در آغوش بوییدن ات را،
هزاربار دوره کردم ،
و دست های معلّق ام را ،
حمایل به اشک های بی انتها!
درست هزار شب و ثانیه بی دریغی ست که تن ام به بویِ عطری غریب،
نفس می کِشد و هذیان های دوره گردش را،
به نئشگی های بعد از روزه های بی افطار،
حواله می کند!
تزریق پیاپی چند کُدُیین بی اثر ،
درست شبیه حکایت عشق بازی آب و آتش ست!
دست هایم را دیگر به هیچ غریبه ای حراج نمی کنم و
آن قدر در «تو»حل می شوم تا ،
فردا هزار بار اسم تورا برایم هوار کند!
دیشب ها،
کابوس ورق زده ی توّهم عشقی کذایی بود که
نامَرد می شدند و من
محجورانه ،
خودم را ورق می زدم!
ببوس و بباران این تن شکسته از هراس مرا!
تن ام ،
نه که این «تن» تهوّع زده،
جز شب و سکوت و «تو» هیچ کسی،
نمی شناسد!
زیر تازیانه های بی رحم آن بوسه های کذایی بود ،
که من،
عاقبت ،
به «تو»
رسیدم!
توبگو؟
آیابوسه های دست وپا شکسته ام را ،
هنوز یادت هست؟؟؟؟

ته نوشت: بوی خوب پاییز که تو دماغم  می پیچه قلب ام تندتر می زنه! یه جورایی هوای درس و مدرسه هم دل تنگی هامو بیشتر می کنه!این روزا وقتی دقیقه هامو ورق می زنم ، یه جوری ام! نمی تونم حس امو بنویسم یا حتا توی چند تا خط شعر بریزمشون بیرون! فقط دل ام می خواداز این سردرگمی ها دربیام! این روزا عجیب پاییزی شدم! منی که فرزند بهارم و دلبسته ی همه ی زردی ها و غربت پاییز!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط پری سا  | 

~ ~ ~