بهجای مقدمه : اینروزها کارم شده شمردن دقایق و ثانیههایی که دیرتر از همیشه میگذرند!
گویی زمان هم با من سر لج کرده و نمیخواهد دست از سرم بردارد!
آخر تا به کی امتحان و آزمایش؟ تا چه میزان انتظار؟ تا کی ...
یکی نیست به این «زمان» بگوید بیانصاف کمی سریعتر حرکت کن تا روز موعود فرا برسد؟!

حال و هوای تازه شعر من ، معجزه دوباره توست
این روزها هر کجا سَرَک میکشم ، رد پا و نشانه توست
کاش میدانستی وقتی بیایی برایت چهها خواهم کرد!
این «بانو»ی عاشق اینجا، فقط منتظر اشاره توست
آسمان شب شهر من مدتیست قشنگ و پُر نور است
مطمئن هستم این نور ، درخشش ستاره توست
اگر میبینی اسیر امواج پُرتلاطم دلتنگیام هنوز
این شعرهای بی سَر و ته من مقدمه ترانه توست
فصل به فصل از تو مینویسم و تو را زمزمه میکنم
بیا که علاج دلشکستهی من به دست و چاره توست
گرچه روزگار هنوز هم برای من َسرگرانی میکند
تغزل و سرود و شعر خوانی همه بهانه توست
دیشب باز هم خواب تو را میدیدم و گریه میکردم
این اشکها آبی بر داغ عشق پُر شراره توست
منکه بی تو میمیرم و بی تو هیچ هم نمیخواهم
تو میدانی نفسهای من به یُمن اراده توست
دیشب تفالی به حافظ زدم، او هم چنین میگفت:
کَرَم نما و فرود آ که خانه ، خانه توست...
شعرنوشت : تو بیا، باقیاش با من...




