تبليغاتX
!من «خواب» را خواب دیدم
شنبه بیست و هفتم آبان 1385
 

به‌جای مقدمه : این‌روزها کارم شده شمردن دقایق و ثانیه‌هایی که دیرتر از همیشه می‌گذرند!
گویی زمان هم با من سر لج کرده و نمی‌خواهد دست از سرم بر‌دارد!
آخر تا به کی امتحان و آزمایش؟ تا چه میزان انتظار؟ تا کی ...
یکی نیست به این «زمان» بگوید بی‌انصاف کمی سریع‌تر حرکت کن تا روز موعود فرا برسد؟!

تو بیا ، باقی‌اش با من ...

حال و هوای تازه شعر من ، معجزه دوباره‌ توست
این روزها هر کجا سَرَک می‌کشم ، رد پا و نشانه توست

کاش می‌دانستی وقتی بیایی برایت چه‌ها خواهم کرد!
این «بانو»ی عاشق این‌جا، فقط منتظر اشاره توست

آسمان شب شهر من مدتی‌ست قشنگ و پُر نور است
مطمئن هستم این نور ، درخشش ستاره‌ توست

اگر می‌بینی اسیر امواج پُرتلاطم دل‌تنگی‌ام هنوز
این شعرهای بی سَر و ته من مقدمه ترانه توست

فصل به فصل از تو می‌نویسم و تو را زمزمه می‌کنم
بیا که علاج دل‌شکسته‌ی من به دست و چاره توست

گرچه روزگار هنوز هم برای من َسرگرانی می‌کند
تغزل و سرود و شعر خوانی همه بهانه توست

دیشب باز هم خواب تو را می‌دیدم و گریه می‌کردم
این اشک‌ها آبی بر داغ عشق پُر شراره توست

من‌که بی تو می‌میرم و بی تو هیچ هم نمی‌خواهم
تو می‌دانی نفس‌های من به یُمن اراده توست

دیشب تفالی به حافظ زدم، او هم چنین می‌گفت:
کَرَم نما و فرود  آ  که  خانه ، خانه توست...

شعرنوشت : تو بیا، باقی‌اش با من...


 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط پری سا  | 

~ ~ ~
چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385

 

هیچی ندارم برای گفتن!
فصل افسردگی توی رگ‌هام خونه کرده و می‌ترسم این لحظه‌های لعنتی منو از پا در بیاره!
می‌ترسم خیلی هم می‌ترسم  فردا که بیاد ، شعرام همه ، بوی خون گرفته باشن!
ترس داره ، بخدا ترس داره!

در خیسی نفس گیر لب های  مُرده از خونم

امشب ، رگ خونینی در تلاطم می جوشد...

نبض تند نفس های خاک آلود و خسته ام ،

پُشت دقیقه های اسفناک انتظار ،

در تب یک دیدار کوتاه بی ممتد ،

هزاران پاییز است کُشته شده !

و من در عجبم چرا عُمر صبوری ام

تمام نمی شود؟

 به صورت آسمان چشم هایم مثل هرشب ،

مثل همه روزهای بدون «تو» (!)

ابر سنگین ناامیدی ،

سیلی دردناکی می زند.

مثل تمام آن ثانیه های لعنتی

که شوق دیدنت در دلم محکوم به حبس ابدی ،

می شد،

امشب هم ،

با تلنبار غصه ها

درمانده ام ،

چه کنم؟

نای آخر دست هایم ،

رو به آخر است...

آری حقیقت دارد ،

اسم مقدس بی هویت تو در دلم

مفقود شده و من می ترسم

تو را ، شبی

فراموش کنم.

از لحظه های صبوری ام

مدتهاست بوی گلاب می آید...

می دانم خوب می دانم ،

همین روزهاست

خبر می دهند :

اوکه میگفت: عاشق است ،

امشب اعدام می شود...

دست های سرگردان تو را می خواهم

که آن شب ، مرا جاودانه کند.

یادت باشد وقت رفتنم ،

دو رکعت نماز بخوان.

سجاده خونین و تنهای من هم

برای تو...! 

شعرنوشت: (!)

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط پری سا  | 

~ ~ ~
جمعه نوزدهم آبان 1385

راستش برای نوشتن مقدمه هیچی نداشتم تا بنویسم .یعنی اصلا چیزی به ذهنم نمی‌آد!
اما تصمیم گرفتم این پُست رو بی مقدمه بنویسم و همین قدر بگم این روزا یه جورایی درگیر خودمم.
 
رنج‌هایی کشیده‌ام
تا تورا به سنگ‌فرش‌های برهنه دلم برسانم.
این‌جا که فصل‌ها بی «تو» ،
تکراری و بی‌حوصله ،
رنگ خاکستری
می‌گیرند ،
شبانه، کابوس‌های مُرده‌ام را
دفن می‌کنم...
هیهات از ناله‌های بی‌جواب!
آسمانی می‌خواهم تا برای‌ات
از دل بی‌انتهایش
ستاره‌ها را
حراج کنم.
دست‌هایی را می‌خواهم تا مرا به عرش چشمان‌ات
برساند
و آن‌جا تبلور عشق را
با چشم‌های بی‌حسادتم ،
تماشا کنم.

نمی‌دانم چند بهار بی‌پاییز را تجربه کرده‌ای؟
این‌را هم نمی‌دانم شب‌ها با نامه‌های پَرپَرم
چه‌گونه هق هق‌ات را
امید می‌دهی...!؟
این شب‌های زرد پاییزی ،
روزهایم را اشک ، هدر می‌دهد...
این روزهای بی‌کفایت ،
دقیقه‌ها را فنا می‌کند...
و من
در حسرت یک جمله تازه‌ام
تا باورهایم را
خنجر نزند...
از خودت نپرسیده‌ای این چندمین «آبان» آشنایی ماست؟
از روزی که تا انتظار دیدن‌ات ،
بر دلم
پیراهن سیاه پوشانیده‌ام ،
هزاران پاییز گذشته.
ستاره‌ات را
دیگر در شب‌های پوسیده
پیدا نمی‌کنم...!
گویی کهکشان‌ها هر چه ستاره است را
در خود
فرو داده‌اند...!
امشب ، باز هم حوصله‌ام
فواره خون می‌سازد...
امشب ،
تب فاجعه ندیدن‌ات دوباره
دستانم را می لرزاند...
امشب ،
هنوز هم آسمان ابری‌ست و
من می‌دانم امشب هم
- مثل تمام شب‌های خاکستری -
بارانی نمی‌بارد...!
 
شعرنوشت: این شب‌ها فقط با یه آرزو می‌خوابم و اونم دیدنته!
 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط پری سا  | 

~ ~ ~
دوشنبه هشتم آبان 1385
 

برگشتم! بالاخره کابوس اثاث کشي تموم شد و حالا فارغ‌البال اومدم تا بنويسم...
دروغ نگم دلم براي وبلاگم زياد تنگ نشده بود ولي با جرات  اعتراف مي‌کنم که دلم  براي همه‌ی شما دوستاي مهربونم خيلي خيلي تنگ شده بود.
اين‌جا (خونه‌ي جديد)، با بوي نويي که داره ، آرزوهامو هم عوض کرده!
اين‌جا ، حس خوبي دارم. حس مي‌کنم زندگي‌ام عوض شده و آينده خوبي هم چشم براهمه.
با «تو»، اين‌جا هم مي‌تونم عاشقونه بنويسم.
برگشتم با يه شعري که بيش‌تر از هميشه فرياد مي‌زنه :عاشقونه دوستت دارم...
خونه نو ، «تو» و اين‌که قراره به زودي بيايي و طلسم نيومدن‌ات بشکنه ، آرزوهاي خوب و طلايي‌ام ، اين شعراي هميشه ناقابل ، همه و همه فصل تازه زندگي منه.
شعر من ، خواب خوش عاشقي هم ارزوني دستاي مهربون تو.
چشم براه هميشگي‌ات ، «پري»عاشق تو...


در فراسوي مرزهاي تن‌ات
تورا دوست مي‌دارم
آينه‌ها و شب ‌پره‌هاي مشتاق را به من بِدِه
روشني و شراب را
آسمان بلند و کمان رنگين کمان
پرنده‌ها و ابرهاي سرخوش سفيد را
به من  ِبِدِه
و راه آخرين را
در پرده‌اي که مي‌زني ، مکرر کن.
در فراسوي مرزهاي تن‌ات
و در آن دور دست بعيد
که رسالت اندام‌ها پايان مي‌پذيرد
و شعله و شور تپش‌ها و خواهش‌ها به تمامي ،
فرو مي‌نشيند
و هر معنا قالب لفظ را وا مي‌گذارد
درفراسوي مرزهاي تن‌ات
تو را دوست مي‌دارم
در فراسوي پرده و رنگ...
در فراسوي مرز نفس‌هاي عاشقمان
در وراي پيکرهاي مشتاقمان
با من
وعده ديداري بده...

«احمد شاملو»

دوباره ما و باز همان احساس خوب و تکراري
دوباره خنده ها و گريه‌ها و روزهاي بي‌قراري

چه شب‌ها که از ياد تو به چشم من خوابي نمي‌دميد
چه روزهايي در حسرت نگاه خيس و تب‌داري

به شهر آرزوها خواهم برد اين حديث دوري را
من شبانه مي‌بينم تو را در اين‌همه شب زنده داري

گفته بودي مي‌آيي و من هزار شب چشم به‌راه تو ماندم
شدم خاتون روزهاي قصه و دوري و چشم انتظاري

تو ، سرفصل آن دقيقه‌هايي که در روز مرا صدا مي‌کند
روزها من و تو صدا ، سيم‌هاي اتصال و حس بيداري

در جدول داشتن و غرور و افتخار به بودن‌ات
هيچ خانه‌اي را تو ناتمام نگذاشته و نمي‌گذاري

و حالا در آخرين شب‌هاي دوري با اين شعر خيس
بگو مرا تا کجاي آسمان مي‌بري؟ به بلنداي کدام سپيداري؟

من، اين روزها از هميشه آبي‌تر و خوبم
تو هستي ، خدارا شُکر ؛ بيش‌تر هم که دوستم داري

شعر نوشت : امشب که هيچ ،فرداها را هم ، با تو خواهم سرود...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط پری سا  | 

~ ~ ~