هیچی ندارم تا باهاش اوج علاقه و احساس و تعهدمو بهت نشون بدم جز این دل ساده و عاشقم! می دونم ناخواسته رنجوندمت و تو با بزرگواری همیشگیات رنجشتو ، دورریختی.بهخدا قسم همه لحظههام بهنام تو هست و من همه زندگیمو با تو طی کردم بی اینکه ثانیهای ازت غافل بشم.
توی این برهوت بی وفایی ، وجود تو موهبت خداداده و من خوب میدونم باید قدر این نعمتو بیشتر از همیشه بدونم. همینجا به خود عشقمون قسم میخورم که دیگه نرنجونمت و نذارم دل دریای تو از من ناراحت بشه.
مخاطب همه عاشقانههای من جز« تو» هیچکسی نیست و من با همه حقارتم بازهم میگم: برات کوچیک و هیچ و ناقابلم... به خود خدامون قسم ، بی تو ، دلیلی ندارم برای نفس کشیدن. من هزار بار به این دل بزرگوار و دریایات سجده می کنم .
این شعر هم ارزونی چشمای مقدست که ندیده شدن همه آرزوهای من! دوستت دارم ...تنهام نذار...

با من باش!
برای رضایت دلی
که در گرفته ترین ناحیه بارانیاش ،
بارها روییدهای...
پُر تپش!
از چشمانت میسرایم.
بیآنکه بخواهم
فاش میشوم.
بیآنکه بدانم
دل میبندم.
من به عشق ناگزیرم
تو ، به من!
در رنجش ثانیههای بیسرزنش ،
ترانهای همرنگ چشمان بی غبار تو ،
سپید میکنم.
روی غبار نفسهای آینهایت ،
با سرانگشتان لرزان و عاشقم ،
نبض نگاهم را ،
قلم میزنم.
و با وسعت دل دریایی و پُر نجابتت ،
ستارهها را بر چشمانت ،
سنجاق میکنم.
فرصتی نمانده!
برایم حرف بزن.
شعر بخوان.
عشق سبز کن.
برای آمدنت که هیچ ،
برای بدرقهات ، آری ! رنگین کمان میمیرد...
شعرنوشت : سجده گاهم تویی... نفسم تویی...همه زندگیم تویی...

