تبليغاتX
!من «خواب» را خواب دیدم
جمعه سی ام شهریور 1386

روی زاویه های کوچک و تاریک قلب ات،
دریچه ای می یابم به وسعت دست های نقره ای تو!
آسمان با ما عجیب مهربان می شود!
دیشب ، خواب بوسیدن و در آغوش بوییدن ات را،
هزاربار دوره کردم ،
و دست های معلّق ام را ،
حمایل به اشک های بی انتها!
درست هزار شب و ثانیه بی دریغی ست که تن ام به بویِ عطری غریب،
نفس می کِشد و هذیان های دوره گردش را،
به نئشگی های بعد از روزه های بی افطار،
حواله می کند!
تزریق پیاپی چند کُدُیین بی اثر ،
درست شبیه حکایت عشق بازی آب و آتش ست!
دست هایم را دیگر به هیچ غریبه ای حراج نمی کنم و
آن قدر در «تو»حل می شوم تا ،
فردا هزار بار اسم تورا برایم هوار کند!
دیشب ها،
کابوس ورق زده ی توّهم عشقی کذایی بود که
نامَرد می شدند و من
محجورانه ،
خودم را ورق می زدم!
ببوس و بباران این تن شکسته از هراس مرا!
تن ام ،
نه که این «تن» تهوّع زده،
جز شب و سکوت و «تو» هیچ کسی،
نمی شناسد!
زیر تازیانه های بی رحم آن بوسه های کذایی بود ،
که من،
عاقبت ،
به «تو»
رسیدم!
توبگو؟
آیابوسه های دست وپا شکسته ام را ،
هنوز یادت هست؟؟؟؟

ته نوشت: بوی خوب پاییز که تو دماغم  می پیچه قلب ام تندتر می زنه! یه جورایی هوای درس و مدرسه هم دل تنگی هامو بیشتر می کنه!این روزا وقتی دقیقه هامو ورق می زنم ، یه جوری ام! نمی تونم حس امو بنویسم یا حتا توی چند تا خط شعر بریزمشون بیرون! فقط دل ام می خواداز این سردرگمی ها دربیام! این روزا عجیب پاییزی شدم! منی که فرزند بهارم و دلبسته ی همه ی زردی ها و غربت پاییز!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط پری سا  | 

~ ~ ~
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386

کلاغ شدن هم برای خودش اُبهّتی دارد!
پچ پچ و زیر زیرکی خبر دادن و له له چند بوسه ی تابدار!
دل ام عجیب زمستان می خواهد!
چند فنجان چای داغ و شهوت بوسه ای بنفش رنگ!
«تو»شبیه پچ پچ همان کلاغ ها می شوی که یکروز،
خبر از آمدن ناگهانی ات را،
می داد!
من، اینجا،
با لباس چاکدار بی نقش و گل،
سینه ام را از انتظار چاک می دهم،
و
یادم می آید که یک روز زمستانی ،
آمدنت را،
نذر کرده بودم!
کلاغ شدن برای خودش عالمی دارد!
قارقار های خشک و چند شاخه تکیده امّا صبورو استوار!
نمی دانم چرا اینقدر این آسمان شبیه «تو» می چرخد و من
در دوره اش آبی تر می رقصم!
آسمان دل ام،
مدتهاست خالی از کلاغ و حرف،
حرارتش را جستجو می کند!
امروز ،
در آخرین روز رقص من و آبی آسمان،
کلاغها کوچیدند!
هنوز هم می گویم!
کلاغ شدن هم برای خودش اُبهّتی دارد!

ته نوشت: هیچ حرف تازه ای برای نوشتن ندارم! یه جورایی دارم روزه داری می کنم! روزه ی«سکوت».حال ام خوبه فقط منتظر پاییز ام!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط پری سا  | 

~ ~ ~
سه شنبه ششم شهریور 1386

می دانم که این ها همه موقتی ست...
این درد خزش دار و درهم لولیده فاصله ،
که هر دقیقه در رگانم،
می جوشد و «تو»را از دوردست های بُعد دار،
عبور می دهد!
این ها همه موقتی ست که من،
اینجا،
پاییز بی بهار شوم و«تو»سیگار هایت را در زیرسیگاری چوبی ات،
حراج کنی!
نفس نفس می زنی و من
تاریکی های نیمه دیگر ذهنت را،
در جعبه ی تازه ای که با گیسهای گل زده ،
درست کرده ام،
کسوف می کنم!
می دانم که این ها همه موقتی ست...
درد پنهانی که در بوسه های وقیحانه آفتاب و شبنم،
ردو بدل می شود ،
و بارها به ما، دهن کجی می کند!
«تو» به من اشاره می کنی و «من» به آسمان!
می دانم که اینها همه موقتی ست...
یک کلام بماند ختم کلام!
دیگرحرفی نمانده! خُب؟؟!


ته نوشت: تو خلسه ی فکر تو و اون «اس ام اس»یادگاری ،شنا می کردم که یادم اومد نه زندگی همیشه رویا نیست! بوی خوش عطرت تو دماغم پیچید و چشمامو که وا کردم «تو»با همه سادگی و صداقتت کنارم بودی.عطر اون چای نیمه داغ و تخت چوبی و دستای گرم تو ، شد عصای جادویی تا سیندرلای توّهم زده رو ،به این عالم بیاره! سالهای تند و زودگذر زندگی مشترک بی خاطره، نمی خوام.نمی خوام دستات فقط یه تکرار عاشقانه باشه! نه فکر سهمیه بنزین هستم نه تورّم سرسام آور! شاید سهم همه ی رویاهای ناب من همین باشه! دنیای صورتی رنگ لبهای رُژ زده ی من و فشار مطبوع دستای تو و توقّف نگاهمون که دنیای بکر و پُرحرف بود! بی خیال بوسه های نچشیده! هم پای تو عاشق شدن همه ی روزگاره!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط پری سا  | 

~ ~ ~
شنبه سوم شهریور 1386

آرام آرام در گوشه ی دل ام متولد مي شوی. صدای گريه ات در گوش آسمان می پيچد و همان جا برای داشتن ات سجده شُکر بجا می آورم.
براي ام آنقدر مقدّس مي شوی که ديگر برای عبادت به خلوتگاهم پناه نمي برم.
مثل شقايق ها که در بهار مست مي شوند شادابی.
مثل موج دريا به اوج مي روی و پاکی.
نور خورشيد با موج گيسوان ات در عشقبازی غرق است و من با چشمان شهلايي ات خلوتی خجسته دارم.
اوّلين بار بوسيدن را با طراوت گونه های تو ياد گرفتم . وقتی کنارم جا گرفتی و رايحه گيسوان شبق رنگت مرا به آسمان ها، برد گرمی لبانت که بر پوست آشفته ی تنم کشيده شد به من آموخت بوسه مي تواند نشانه ی عشق باشد.
چون فرشته ها ديده هايم را اسير چشمان مخمورت کردی و آن قدر برايم لالايی خواندی تا چشمان ام به تَرَنُّم شبانه ات سخت آميخته شد.
نازنين! از کدامين تربت سرشته شدی که مرا و قلبم را در مژگان بلندت به بند کشيدی و عطر بهار نارنج را به بوی خوش تنت در آميختی و مرا مثل کودکی به سلول های پُر مهرت دل بسته کردی!
تو راست مي گويی. از منِ سپيد موی اين عشقبازی سخت عجب است ولی سوگند به نگاه آسمانی ات گويی جوانی در من رمقی تازه يافته.گويی در باغ دلم شکوفه های عشق دوباره شکفته!
حالا تو اينجا کنار من ، نورانی غنوده ای و من خيره به صورت معصوم و فرشته گونه ات.
سوگند به چشمان ات که چشمان ام هيچ نگاهی را نمی خَرَد.
سوگند به پاکي ات هيچ دلی دلم را نمي َبرَد.
برايم دست های کوچک و لطيفت از تمام آسمان ها مقدّس تر است.خوب مي دانم قلب گرمت از همه ی قلب ها پُر احساس تر است.
مَرد دریا دل ام!
بگذار در آغوش خوابت دوباره زنده شوم و آنقدر از باغ دلت ياس بچينم تا منم چون تو آسمانی شوم.
اين حا فقط شلوغي ست و عصيان. اين حا برايم چون قفس تنگ است و زندان.
دستان سخاوتمندت را در دستانم بنه
و
سبز کن چشمانم را با زلالی باران چشمان ات...
من سالهاست در انتظارِ توام...

ته نوشت: «تو» مثل خودمی..شاید هم شبیه ....نه! «تو»شبیه هیچکسی نیستی! هرکسی هستی فقط اینو خوب می دونم ، فرشته نجات منی...فقط همین! 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط پری سا  | 

~ ~ ~