روی زاویه های کوچک و تاریک قلب ات،
دریچه ای می یابم به وسعت دست های نقره ای تو!
آسمان با ما عجیب مهربان می شود!
دیشب ، خواب بوسیدن و در آغوش بوییدن ات را،
هزاربار دوره کردم ،
و دست های معلّق ام را ،
حمایل به اشک های بی انتها!
درست هزار شب و ثانیه بی دریغی ست که تن ام به بویِ عطری غریب،
نفس می کِشد و هذیان های دوره گردش را،
به نئشگی های بعد از روزه های بی افطار،
حواله می کند!
تزریق پیاپی چند کُدُیین بی اثر ،
درست شبیه حکایت عشق بازی آب و آتش ست!
دست هایم را دیگر به هیچ غریبه ای حراج نمی کنم و
آن قدر در «تو»حل می شوم تا ،
فردا هزار بار اسم تورا برایم هوار کند!
دیشب ها،
کابوس ورق زده ی توّهم عشقی کذایی بود که
نامَرد می شدند و من
محجورانه ،
خودم را ورق می زدم!
ببوس و بباران این تن شکسته از هراس مرا!
تن ام ،
نه که این «تن» تهوّع زده،
جز شب و سکوت و «تو» هیچ کسی،
نمی شناسد!
زیر تازیانه های بی رحم آن بوسه های کذایی بود ،
که من،
عاقبت ،
به «تو»
رسیدم!
توبگو؟
آیابوسه های دست وپا شکسته ام را ،
هنوز یادت هست؟؟؟؟

ته نوشت: بوی خوب پاییز که تو دماغم می پیچه قلب ام تندتر می زنه! یه جورایی هوای درس و مدرسه هم دل تنگی هامو بیشتر می کنه!این روزا وقتی دقیقه هامو ورق می زنم ، یه جوری ام! نمی تونم حس امو بنویسم یا حتا توی چند تا خط شعر بریزمشون بیرون! فقط دل ام می خواداز این سردرگمی ها دربیام! این روزا عجیب پاییزی شدم! منی که فرزند بهارم و دلبسته ی همه ی زردی ها و غربت پاییز!
